|
نقد و بررسی | ||||
|---|---|---|---|---|---|
| نوشته شده در: یکشنبه 21 فروردین ۱۳۹۰ - 10 آپریل 2011 |
|||||
|
گویا باید به جایی که خارج از این دنیای مادی است دل خوش کرد. نکند همین نیاز بود که آنچه شاپور بختیار در همان مدت بسیار کوتاه کار خویش از حقوق مردم به آنها باز گرداند، نه تنها مردم که سیاسیون تحصلکرده خارج را هم قانع نکرد چون خمینی یکسرش در آسمان به خدا بند بود و سر دیگرش به امام غایب که می توانست از غیب خبر دهد! گویا گستردگی استفاده از دروغ چنان در جامعه رواج دارد که برای باوراندن یک سخن، اغلب باید به خدا سوگند یاد کرد. با تمام مسمومیتی که "جو حاکم" در بهمن 57 در کشور بوجود آورده، بخشی از مردم برای پشتیبانی از شاپور بختیار به تظاهراتی می روند که به نفع قانون اساسی ترتیب داده شده است. ،، نه تلویزیون تظاهرات به نفع قانون اساسی را درست پوشش می دهد و نه روزنامه ها آنطور که بود منعکس می کنند. بالاخره روز موعود ورود خمینی به تهران فرا می رسد و وقتی خبرنگاری در هواپیما به انگلیسی از احساس خمینی نسبت به ورودش به ایران پس از 15 سال می پرسد، خمینی در جواب با تشر به قطب زاده می گوید: «هیچ! چه احساسی؟ بگو هیچ!» امیر شاهی می نویسد، وقتی خمینی از پله کان هواپیما در فرودگاه مهرآباد پائین می رود، «هشت نفر از اعضای جبهه ملی در پای هواپیما به انتظار ایستاده اند – بسیار دست به سینه تر از وزرایی که به دربار شرفیاب می شدند.» نویسنده رمان "در حَضَر"، بر خلاف "جو حاکم" مقاله ای به طرفداری از شاپور بختیار می نویسد که در آیندگان به چاپ می رسد. در رمان "در حَضَر" نام های افراد بسیاری مانند ویدا و شیوا و مسعود و باجناقش هاشم زاده برده می شود که بود و نبود آنها، در ساختار قصه تاثیری ندارد و با توصیف های گاه طولانی در مورد میهمانی ها، رمان به یادداشت روزانه تقلیل پیدا می کند. نام هایی گذرا که خواننده تجسمی از ماهیت شخصیتی آنها به دست نمی آورد. نویسنده بیشتر با مردمی سروکار دارد که باید از طبقه اشراف و یا مرفه جامعه باشند. فرزندانشان در خارج از کشور به تحصیل مشغولند و اختلاف هزینه مدرسه آمریکائی ها در انگلستان که هزار دلار بیشتر از خود مدارس انگلستان است، آنقدر بی اهمیت است که وقتی "مهدی" از این اضافه هزینه می گوید، "مهین" همسر وی، او را "گدا" می خواند که برای هزار دلار دهان باز کرده است. نقل چنین مطالبی بخوبی تفاوت طبقاتی آنروز را در جامعه بیان می کند. روز بزرگداشت مصدق است. مردم برای رفتن به احمد آباد ساعت ها در ترفیک جاده کرج مانده اند. ،، «از معامله با زنان بی حجاب معذوریم» اما زن ها بیکار نمی نشینند و محوطه کاخ دادگستری محل اعتراض زنانی می شود که از شهرستان ها نیز به تهران آمده اند. مردان به حمایت از زنان برنمی خیزند یا اگر مردانی در آنجا هستند، نویسنده که خود در جمع حضور دارد، آنها را نمی بیند. اما تعدا مردان ریشو و تفنگدار که با کینه به زنها نگاه می کنند کم نیستند. قطعنامه ای از سوی زنان حقوقدادن تهیه شده که توسط یکی از وکلای زن خوانده می شود و سپس جمعیت بسوی کاخ نخست وزیری به راه می افتد و در بازگشت دشنام های رکیک حواله زن ها می شود. در جلوی چشم مردم، یک زن چادری و یک زن با روسری که از اعتراض زنان پشتیبانی کرده اند کتک می خورند! و تلویزیون دولتی زنان تظاهر کننده را "معلوم الحال" و "بد کاره" می خواند. خلاصه اینکه یک ماه پس از آغاز کار رژیم، 20 هزار زندانی سیاسی در زندان ها داریم! اوضاع سیاسی و اجتماعی که نویسنده از ایران پس از فاجعه انقلاب اسلامی تصویر می کند، کم شباهت به روزگار امروز نیست: اعدام های مداوم، اخراج یا بازخرید استادان دانشگاه، دخالت ریشوهای با عمامه و بودن عمامه در کارهای تخصصی کشور، مزاحم مردم شدن بخاطر هیچ و پوچ، مسافر کشی بعد از ساعات کار اداری، استفاده رژیم از رادیو و تلویزیون بعنوان ابزارهای تبلیغ و تحمیق، زندان ها پر، شکنجه متداول، بازار برچسب زنی داغ. ماهی از سر گنده گردد نی ز دُم فتنه از عمامه خیزد نی ز خـُم نویسنده در دفتر یک نشریه، به آدم هایی بر می خورد که اعضا خانواده آنها در ماجرای آتش زدن سینما رکس آبادن کشته شده اند: ،، اگر آدم از قبل نداند، با خواندن "در حضر" باورش می شود که وقتی هویدا یا نصیری را اعدام کردند و عکس جسدشان را در روزنامه ها به چاپ رساندند، بودند مردمی که گریه کردند. برخی برای هویدا یا نصیری و برخی دیگر برای خود، زیرا آینده خویش را در چنان جوی سیاه می دیدند. ،، تعریف عید دیدنی ها که چیزی جز یک دیدوبازدید معمولی نیستند و میهمانی های دوره ای که بار آنچنانی هم برای خواننده در بر ندارند، ممکن است گاه خواننده در حضر را خسته کند و از ذوق پیشین بیندازد – بویژه وقتی بر سر فروش آنتیک ها هم چند صفحه ای سیاه شده است. علاوه براین، هر بار که نویسنده از "انیس" – خانمی که در داستان از دوستان نویسنده است – حرف می زند و مدام عادت کلامی وی را به اول یا آخر جمله او اضافه می کند، می تواند خواننده را عصبانی کند. «چیش»! نویسنده در حضر، بارها در تعریف های خود موفق می شود، با توصیف چیزهای کوچک که معانی بزرگتری دارند، چنان احساس ژرفی در خواننده بوجود آورد که می تواند احساس یک شوق باشد، و یا افسردگی از دست دادن چیزی که بسختی دوباره به دست می آید. در حَضَر هم برای نسلی که انقلاب کرد خواندنی است، تا با زوایایی که در روند انقلاب از دید عموم دور ماند آشنا شود، و هم نسل امروز تا چشم انداز روشنی از رویدادهای انقلاب 57 به دست آورد.
|
|
گذری بر رمان "در حَضَر" اثر مهشید امیرشاهی "در حَضَر" قصه من و توست. قصه ماست که از کاسبکار و معلم و نوازنده و بازاری و هنرمند گرفته تا تحصیل کرده داخل و خارج، همه دست به دست هم دادیم و بهمن 57 سکان کشتی گرفتار امواج انقلابی ِ ایران را به دست جماعتی سپردیم که خود را "نشانه خدا" می خوانند و سال های متمادی کوشش کردند تا بر کرسی سیاسی کشور سوار شوند، که شدند.
روی جلد رمان در حـَضـَر در این گفتار می خواهم گذری داشته باشم به "در حَضَر"، رمان مهشید امیرشاهی که در آن، دوران تکوین جمهوری اسلامی را روایت کرده است. گرچه عمر کتاب به اندازه عمر حکومت فقیهان و نظامیان تازه به دوران رسیده در ایران می باشد، اما مروری تازه بر تصاویر ریز و درشتی که از زندگی روزانه آن دوره در این کتاب ترسیم شده، می تواند درس خوبی باشد برای نسل امروز که آن روزها را ندیده است. مطالعه این رمان بویژه از آن نظر می تواند برای نسل امروز سودمند باشد، که از زاویه ای سوای دید عمومی به انقلاب 57 نگاه کرده. نویسنده در زمان انقلاب یک زن جوان، تحصیل کرده اروپا و از یک خانواده امروزی (آنروزی) است که چندی است به خاطر علائقی که به کشورش دارد به ایران بازگشته. انتظار او از انقلاب، ایجاد یک جامعه مدنی آزاد و خارج از نفوذ روحانیون است. یک جامعه سکولار ملی که دین را به حکومت کاری نباشد. قصه امیرشاهی تقریبن چند هفته پیش از جمعه سیاه درمیدان ژاله (شهدا) آغاز می شود. در شبی از شب های حکومت نظامی پس از ساعت قرق، نویسنده همراه با خبرنگار فرانسه، از دفتر آنها که در نزدیکی میدان ژاله است در تاریکی شب بیرون می زنند تا مردمی را که الله اکبر می گویند روی پشت بام ها ببینند. ولی آنها تنها صداها را می شنوند و کسی را بالای بام ها مشاهده نمی کنند و گرچه این موضوع نویسنده را در مورد واقعی بودن این صداها به تردید می اندازد، اما وقایع بعدی او را متقاعد می سازد که سرچشمه صداها "بلندگوهای" مورد ادعای سپهبد ازهاری نبوده است. در باره نوار صدای خمینی که همان روزها در ایران پخش شد، نویسنده در صفحه 50 چنین می نویسد: ،، نویسنده با تمام دغدغه هایی که نسبت به نتیجه انقلاب در کتاب نشان می دهد، وقتی شاه از دکتر بختیار می خواهد کابینه تشکیل دهد احساس آرامش و شادی می کند و خوشبینانه می اندیشد: «پس درست درآمد – آرزوی من و امثال من برآورده شده. از فردا می شود زندگی کرد – در پرتو دولتی ملی که کارها را به دست می گیرد، اصلاحات را شروع می کند، نظم را برقرار می کند.» اما معلوم نیست مردم چه می خواهند. جبهه ملی از بختیار فاصله می گیرد و نویسنده چنین تصویری از رابطه بختیار با سنجابی و جبهه ملی به دست می دهد: ،، جو حاکم! هر سخنی که با "جو حاکم" همساز نبود، با سردی مواجه می شد. حتی چریک های فدائی خلق آنقدر شیفته خمینی شده بودند که در اعلامیه ای تهمت های ناروا به شاپور بختیار زدند و بخاطر کارهایی که تیمور بختیار در پست ریاست ساواک انجام داده بود، به پای شاپور بختیار گذاشتند. غافل از اینکه وقتی تیمور بختیار رئیس ساواک بود، شاپور بختیار خود در زندان بسر می برد! ،، نویسنده عنوان مقاله های نشریات روز را که گوشه اطاقش تل انبار شده مرور می کند: ،، «همه می دانند که حضرت آیت الله العظمی خمینی برای تجدید عظمت اسلام قیام فرموده و می خواهند با به اجرا درآوردن دستورات حیات بخش دین مقدس اسلام، مملکت اسلامی نمونه ای در دنیا ایجاد کنند که همه ملل اسلامی عالم از او سرمشق بگیرند.» نامه آیت الله خوانساری به شاپور بختیار. «قوانینی که در حال اجراست مخالف اسلام می باشد... مثلن مجازات دزدی و زنا و میخوارگی زندانی کردن نیست، بلکه باید حد اسلامی بر دزد و زناکار و میگساز جاری کرد.» مصاحبه آیت الله منتظری با یک نشریه فرانسوی. بالاخره شاه از کشور خارج می شود و مردم جشن می گیرند. ،، گرچه نویسنده و دوستان و آشنایانی که او با آنها رفت و آمد دارد، دوره با هم می گذارند و نویسنده در داستان از آنها نام می برد و یا نقل قول می کند از طبقه مذهبی جامعه نیستند و طبیعتن با استخاره و سرکتاب باز کردن میانه ای ندارند، اما برای پیش بینی آینده ایران، به دیوان لسان الغیب متوسل می شوند (ص 84) و آنهم نه فقط برای اینکه تنها غزلی از خواجه خوانده باشند، بلکه برای آینده کوتاه مدت، میان مدت و دراز مدت نیت هم می کنند تا ببینند چه بلایی بر سرشان خواهد آمد! اگر خواجه حافظ شیرازی هفت صده پیش، آنچه را که امروز می خواهد بر سر ما بیاید در لابلای واژه های خویش پنهان کرده بود، پس چگونه است ما نتوانستیم در هفت صده گذشته از این موهبت استفاده کنیم، رمز آنها را بگشائیم و جلوی پیش آمدهای ناگوار و از جمله فاجعه ظهور جمهوری اسلامی و امامت خمینی را بگیریم؟! گویا پیرایه گری عادت فرهنگی است – بدون اینکه خواسته باشم در شان والای خواجه شیراز بی حرمتی روا دارم. سحن از ماهیت یک فرهنگ است که باور داشته باشد ممکن است با تفسیر یک غزل بتوان از آینده آگاهی پیدا کرد. که بشود با گرفتن فال قهوه از آینده خبردار شد. که بشود با استخاره فهمید روز شنبه برای عقد مناسب است یا روز چهارشنبه. که بشود با نذر کردن سفره ابوالفضل یا فاطمه زهرا پسر یا دختر خانواده در کنکور قبول شود. که با گره زدن نابینا با یک شال سبز به ضریح امام هشتم، بشود بینایی او را از حضرت طلب کرد. آیا تمام اینها از یک سنخ نیستند؟
|
||
|
|||||
| بازگشت | |||||