آی... مسئولین!
داستان کوتاه
تقـدیم به مادران داغـدیـده
روز پس از انتخابات ریاست جمهوری خرداد 88، کیانوش مشغول بستن ساک خود بود تا برای پایان رساندن کار پروژه تحصیلی و نوشتن تز فوق لیسانس خویش به تهران بازگردد. روحی خانم، مادر کیانوش دخترش را صدا زد و گفت: «پروانه دخترم، دو تا ذغال روشن کن اسفند دود کنیم.» بعد رو به کیانوش کرد: «کیانوش، مادر جون نری تو تظاهرات شرکت کنی یا، یه موقع مشکلی برات پیش می آد.»
کیانوش زیپ ساک را کشید و با مهربانی به مادر گفت: «دایه جان نگران نباش، دو هفته دیگه بر میگردم. باید برگردم برم سرکار، خسته شدم از اینکه هی رفتم تهران و اومدم.»
کیانوش مادر را بخود فشرد: «بزودی برمی گردم همین جا مشغول به كار می شم، دیگه كنارت میمونم. نگران هیچ چیز نباش.» او ساک خود را بدوش کشید و قدم از خانه بیرون گذاشت.
روحی خانم و پروانه بدنبال او بیرون رفته، همانجا جلوی در ایستادند و به رفتن او نگاه کردند. کیانوش چرخید، دست به آنها تکان داد، یک چشمک به خواهر کوچکش زد و بطرف ترمینال رهسپار شد...
برای خواندن فایل های پی دی اف، برنامه آکروبات ریدر باید روی رایانه شما نصب شده باشد! |